 پرونده ای کامل درباره راجر ايبرت؛
مردميترين منتقد جهان، منتقدي براي تمام فصول !
onlycinema.ir -ترجمه: خاطره آقائيان: چندي پيش خبر رسيد بيماري راجر ايبرت يكي از مشهورترين و بزرگترين منتقدان و ريويونويسهاي دنيا عود كرده است. شايد هيچ منتقدي به اندازه راجر ايبرت براي سينمادوستان و حتي مردم عادي آشنا نباشد. نام ايبرت پشت DVD همه فيلمها به چشم ميخورد. ستارههاي ايبرت سالهاست كه براي مردم عادي معيار و محك سنجش فيلمها به حساب ميآيد. ايبرت شهرتش را براي ستون معروفش در روزنامه شيكاگوسانتايمز به دست آورده است. ايبرت يكي از كساني است كه با زبان ساده ريويوهايش مردم عادي را هم به خواندن نوشتههاي سينمايي عادت داد. با وجود اينكه ايبرت سالهاست با بيماري سرطان دستوپنچه نرم ميكند اما همه فيلمهاي روز دنيا را ميبيند و دربارهشان مينويسد.

راجر جوزف ايبرت (متولد 18 ژوئن 1942) منتقد سينما و فيلمنامهنويس آمريکايي است. او از سال 2006 تاكنون ديگر به خاطر مشکلات و بيمارياش در شوهاي تلويزيوني حاضر نشده است. نقدهاي ايبرت از سال 1967 و با روزنامه شيکاگو سان تايمز شهرت يافتند و در حال حاضر نيز نوشتههايش در بيش از 200 روزنامه در آمريکا و کل دنيا در حال انتشارند. او تاکنون 15 کتاب نيز نوشته است.
در سال آخر دبيرستان او همکار سردبير روزنامه دبيرستانش بهنام اکو بود. سال 1958 ايبرت بهعنوان سخنگوي دبيرستان ايلينويز در رديو اسپيکينگ انتخاب شد. او دوره دانشگاهي اش را در دانشگاه ايلينويز در شهر اوربانا گذراند و از آن دانشگاه فارغ التحصيل شد.
ايبرت در دوران دانشجويياش نيز سردبير روزنامه دانشگاه به نام ديلي ايليني بود. تحصيلات تکميلياش را در انگلستان و در دانشگاه کيپتاون به اتمام رساند. براي گذراندن دوره دکترا نيز از دانشگاه شيکاگو کانديد شد. پس از آن بود که به عنوان گزارشگر روزنامه سانتايمز مشغول به کار و پيشنهاد نوشتن نقد روي فيلمهاي در حال اکران به وي ارائه شد.
در واقع سال 1967 و در همين روزنامه بود كه کار تخصصياش را آغاز كرد. در همان سال نيز اولين کتابش، تاريخچهاي از دانشگاه ايليني بهنام «قرن ايليني: 100 سال از زندگي دانشگاهي» در انتشارات دانشگاه انتشار يافت.
ايبرت در زمينه فيلمنامه نويسي هم از قبل تجربياتي داشت تا اينکه در سال 1970 فعاليت جدياش را در اين زمينه آغاز کرد و فيلمنامه چند فيلم از جمله «فراسوي دره عروسکها» را نوشت. در سال 1975 ايبرت و جن سيسکل با همکاري هم در شيکاگو تريبون، شوي تلويزيوني هفتگي برنامه نقد فيلم اجرا ميکردند. برنامهها و يادداشتهاي اين زوج هنري به سرعت بر سر زبانها افتادند اما زماني که در سال 1999 سيسکل از دنيا رفت برنامه توسط ايبرت به تنهايي ادامه پيدا کرد تا اينکه در سپتامبر 2000 ستوننويس روزنامه شيکاگو سان تايمز، ريچارد روپر نيز به او پيوست. همکاري ايبرت با ديزني در جولاي 2008 به خاطر اهدافي که اين کمپاني در تغيير برنامههايش داشت به اتمام رسيد. در فوريه 2009 ايبرت اعلام کرد به زودي برنامه نقد فيلم جديدش به همکاري روپر روي آنتنها خواهد رفت.
ايبرت فيلم را با احساسش درک و با همان حس هم براي خوانندهاش توصيف و تعبير ميکند. او هميشه با در نظر گرفتن حداقلها براي کل فيلم ارزش قائل ميشود. او به فيلمهايي که کيفيتشان در بالاترين حد ممکن است چهار ستاره و به فيلمهايي که در نظرش پايينترين سطح کيفي را دارا هستند 0.5 ستاره ميدهد مگر اينکه فيلمي از نظر او «از لحاظ هنري چرند» يا «منافي اصول اخلاقي» باشد که در آن صورت هيچ ستارهاي براي فيلم قائل نخواهد بود اما ايبرت تاکيد ميکند درجه بندي ستارهاياش اگر در بطن يادداشتي جاي نگيرد، هيچ ارزشي ندارد البته گاهي هم روي اين ادعايش پا مينهد مثلا در نقدش روي فيلم «غريزه اصلي 2» (2006) درجهبندي ستارهاياش با يادداشت آن فيلم توجيهپذير نيست.
ايبرت در چنين شرايطي آگاهانه عمل ميکند. او ميگويد: «من نميتوانم ديدن فيلم را توصيه کنم. لعنتي. چرا؟ چون واقعا افتضاح است؟ براي چه فيلم آنقدر دافعه داشت؟ شايد افتضاح و کسالتآور بودنش دليل خوبي باشد.»
ايبرت در يادداشتش بر فيلم «خانواده ميسون» (2003) براي دستيابي به چيزي که ميخواسته به بيننده نشان دهد، سه ستاره ميدهد اما اين ستارهها را به طور في نفسه يک پيشنهاد نميداند. او براي بازي آدام سندلر در فيلم «طولانيترين حياط» (پيتر سگال- 2003) هم سه ستاره ميدهد اما در يادداشت فيلم که آن را کمي پس از جشنواره فيلم کن نوشته بود، به بينندهها توصيه کرده بود فيلم را نبينند چون فيلمهايي که تجربه بصري و سينمايي رضايت بخشتري به آنها بدهند، بسيار در دسترسشان قرار دارد.
ايبرت در بعضي مواقع از فيلمهايي که مباحث سياسي را به صورت ناكارآمد مطرح ميکنند به شدت انتقاد ميکند و کلمه «فاشيست» کلمهاي است که در بسياري از يادداشتهايش بر فيلمهاي دهه 70 ميلادي که چنين محتواهايي دارند، همانند «هري کثيف» (دان سيگل- 1971)، به كار برده است.
او نسبت به فيلمهايي که هنري تلقي ميشوند هم مظنون است مگر اينکه آن فيلم يک فيلم ترسناک يا احساسي تمامعيار باشد.
يادداشتهاي ايبرت حتي ميتواند در مقابل ديدگاههاي کلي يک فيلم هم موضعگيري کند. براي مثال يادداشت يک ستارهاياش بر فيلم تحسين شده سال 1986، «مخمل آبي» اثر ديويد لينچ از جمله همين موضعگيريهايش است: «بهکار بردن نماهايي کاملا بيهدف در جهتي است که نشان ميدهد رفتار کارگردان فيلم، لينچ، بسيار ساديستيتر از شخصيت فيلم، هوپر است.»
گاهي هم زماني که ايبرت فيلم بسيار بدي ميبيند، شيوهاي تمسخرآميز و نيشدار در پيش ميگيرد اما در باقي موارد کاملا صريح صحبت ميکند.
مشهورترين يادداشتش در اين حالت بر فيلم کمدي راب رينر «شمال» در سال 1994 نوشته شد: «از اين فيلم متنفرم، متنفرم، متنفرم، متنفرم. ازش متنفرم. از هر لحظهاش که با شوخيهاي احمقانه پوچش به بيننده توهين ميکند متنفرم.»
معروف است که راجر ايبرت انساني است کاملا پيرو اعتقادات مذهبي البته اين اعتقادات کاتوليکي در يادداشتهايش هم بهعنوان يک مرجع به وضوح نمود پيدا ميکنند. فيلمهايي را که از کنار کاتوليک بودن با بيتفاوتي بگذرند يا با درشتي بهآن توهين کنند، به سختي مورد انتقاد قرار ميدهد: فيلمهايي همانند «داغ ننگ» (1999) و «کشيش» (1994). برعکس، به فيلمهايي که رجوعشان به عيسيمسيح يا کاتوليک بودن است، همانند «مصائب مسيح» (ملگيبسون- 2004) يا «آخرين وسوسه مسيح» (مارتين اسکورسيزي- 1988) اشتياق نشان ميدهد البته در حال حاضر ايبرت خود را يک شکاک ميداند. او گاهي حکايتهاي شخصياش را که به محتوا نزديک باشند، در يادداشتهايش ميآورد. گاهي هم يادداشتهايش را بهسبک داستان، ترانه، شعر، دستنويس، نامه يا گفتوگويي خيالي مينويسد.
ايبرت به فيلمهاي ترسناکي که به فيلمهاي «مرگبار نوجوانپسند» معروفند هم مظنون است البته خودش تاکيد ميکند که تمامي فيلمهاي ژانر وحشت را بيارزش که نميداند هيچ، حتي فيلمهايي همانند «نوسفراتو» (ويلهلم فردريش مورنائو - 1924) و «سکوت برهها» (جاناتان دمي – 1991) را شاهکار مينامد.
ايبرت تابه حال بيش از 10 هزار نقد فيلم نوشته است که در سايت روزنامه شيکاگو سان تايمز آرشيو شدهاند. از سال 2002 ايبرت بهسرطان غده تيروئيد دچار شد که تابه حال چندينبار تحت عمل جراحي قرار گرفته و هر بار نيز در سکوتهاي چندين ماهه کاري فرو رفته است. در سال 2006 و پس از عمل جراحي سنگين روي آرواره سمت راست صورتش توانايي صحبتش تحليل رفت. در مراسم افتتاحيه يك فستيوال، کلامش را با جملهاي از فيلم «دره عروسکها» که با همراهي روس مير كه فيلمنامهاش را نوشته بود، آغاز کرد: «اين سرنوشت من بود، سرنوشتي که من را بدجور شوکه کرد.»
.....................................
بخشي از نامه خداحافظي راجر ايبرت، منتقد بزرگ سينما خطاب به دوستدارانش در روزهاي سخت بيماري
آهسته به سوي آن شب ميروم
مقدمه :
اوضاع و احوال جسمي راجر ايبرت، يكي از بزرگترين منتقدان تاريخ سينما، روز به روز وخيمتر ميشود. اگرچه چندين سال است كه او با نوشتههايش با ما سخن ميگفت ولي تقريبا توانايي سخن گفتن را از دست داده و هر كلمهاي كه بر زبان ميآورد ميتواند آخرينشان باشد، متني كه ميخوانيد بخشهايي از وداعنامه شاعرانهاش با زندگي است كه خود در وبسايت شخصياش قرار داده است.
«من ميدانم كه مرگ ميآيد و هيچ از آن نميترسم. چرا كه ميدانم چيزي آنسوي مرگ برايم نيست كه مرا بترساند. اميدوارم در راه مرگ بتوانم دردها را نجيبانه تحمل كنم. من قبل از تولدم بسيار راضي بودم پس، پس از مرگم نيز ميتوانم و آنچه در اين زندگي مرا بيش از همه خشنود كرده است، نعمت آگاهي، زندگي، شگفتزدگي و خنده است. نميتوان گفت كه اينها جذاب نبودهاند. خاطرات من در زندگي آن چيزي است كه امروز دارم و تمام ابديت و رستگاريم را با يادگاري كوچكي كه از كنار برج ايفل به خانه آوردم يكي ميدانم. من انتظار ندارم كه بهزودي بميرم اما هر لحظه ممكن است اين اتفاق بيفتد. در ابتدا من به سمت نوشتن درمورد زندگيام كشيده شدم و بعد از آن شروع به نوشتن درباره فرضيه تكامل كردم چيزي كه لازمهاش بحث درباره خدا، زندگي پس از مرگ و اديان است.
وقتي شروع به نوشتن وبلاگم كردم تصميم گرفتم در مورد دين چيزي ننويسم، اما خوانندگان تصميم گرفتند كه در نظرات شان بنويسند و از من هم خواستند كه در مورد زندگي، علم، اعتقادات، خدا، تناسخ، تكامل و... بنويسم و اين نظرات همه براي من جايي براي يادگيري بود. هيچ كس به جز من تمامي نظرات را نخواهد خواند، اگر خوانديد ميفهميد كه تنها يك آدم غيرحرفهاي وجود دارد كه بايد ابعاد نظريه كوانتوم را بداند و به اينجا ميرسيديد كه دو روز غيبت يك سخنگوي ماهر، موجب دلتنگي پيروان داروينيها را فراهم ميآورد.
عقايد من به چالش كشيده ميشده و من بايد از آنها دفاع ميكردم.
به همين دليل مطالعات بيشتري ميكردم و بسياري چيزهاي نو آموختم. من همه اسامي و صفاتي را كه بقيه بر اعتقاداتم ميگذارند، رد ميكنم. براي بقيه ساده است كه به موشكافي من بپردازند اما من هنوز هم به دنبال حقيقت و يادگيريام.
چه تلخ است كه آزادي تفكر ما در نامتناهي بودن زمان و مكان را كس ديگري محدود كند اما گروهي از خوانندگان اين كار را كردند. به من گفته شده كه پس از مرگ زمان مفهومي ندارد. پس چطور ميتواند يك پديده ابدي باشد اگر زمان كارهاي نيست؟
ابديت تنها وقتي قابل تحمل است كه زمان معني داشته باشد. از سوي ديگر ما درمعماي مكانيك ذرات گير كردهايم كه پيشنهاد ميكند ذرات بهطور تصادفي در ارتباط با همند حتي اگر آنها در انتهاي جهان باشند (اگر براي جهان انتها فرض كنيم) اين اتفاق مستقل از زمان و مكان است. آنها اين را در آزمايشگاههايشان ثابت كردهاند، اگر درست بگويند پس همه چيز در همه جا در يك مكان قرار داشته و در واقع يك چيزند.
تنها كاري كه من ميتوانم انجام دهم اين است كه در ذهن خودم تفكر كنم. هر آنچه من ميتوانم باشم آن است كه در ذهن خودم هستم. زمان چه سريع و چه كند براي ساعت مچي من به يك شكل ميگذرد. اين را خود ساعتم اثبات ميكند. من معتقدم كه ساعت مچيام وجود دارد و دروغ نميگويد حتي وقتي من در خوابم او بيدار است. پس ميدانم كه اگر پرتقال نخورم دچار كمبود ويتامين C خواهم شد و اين را خوب ميدانم.
پس با توجه به واقعيات من يك روز خواهم مرد. 66 سال دارم، سرطان داشتهام و از اكثر كساني كه اين را ميخوانند زودتر خواهم مرد. مهرباني كلمهاي است كه تمام اعتقادات سياسي مرا پوشش ميدهد.
احتياجي به گفتن اينها نيست اما بر اين باورم كه هر انسان بايد با توجه به تواناييهايش، در پايانِ زندگي، كاري كرده باشد كه مردم را كمي شاد كرده و خود را نيز ؛ ناراحت كردن مردم جنايت است و جنايات از ناراحت كردن خود شروع ميشود. ما بايد تلاش كنيم كه شادي را در جهان گسترش دهيم. من هميشه اين را نميدانستم اما خوشحالم كه آنقدر زنده بودم كه بالاخره اين واقعيت را بفهمم.
منبع: تهران امروز
کلمات کليدي :
|