 اورسن ولز هنوز ماندگار است
باشکوه ترين شکست تاريخ سينما !
onlycinema.ir -ديويد تامسن- ترجمه؛ علي افتخاري: سقوط شرم آور اورسن ولز به دفعات مورد بحث قرار گرفته، اما او همچنان بيش از هر چهره سينمايي ديگر جذاب و الهام بخش است. چرا؟ براي اينکه هيچ کس بهتر از او نيست. مي توانيد بگوييد اورسن ولز يک شکست بود، اما در نهايت از او بيش از هر عدد و رقمي قدرداني شده است (همين چند روز پيش خواندم خالص دارايي هاي جرج لوکاس پنج ميليارد دلار است). ولز در تمام عمر هيچ وقت فيلمي نساخت که سودآور باشد. او 10 اکتبر 1985، تنها و شکسته در کلبه يي در هاليوود هيلز مرد. زندگي ولز آنقدر به هم ريخته بود که حداقل يک فيلم او- «طرف ديگر باد»- که پيش از مرگ تقريباً رو به پايان بود، همچنان ناتمام مانده است.

چه کسي مي تواند «همشهري کين» را شکست بدهد
با وجود گذشت 25 سال از مرگ اورسن ولز، او هنوز در بسياري از فيلم ها و داستان هاي ديگر يک شخصيت است؛ هم به عنوان يک منبع الهام و هم هشداري براي فيلمسازان جوان. فراتر از اين، مجله سايت اند ساوند سال 2012 در ادامه کاري که از سال 1952 تاکنون انجام مي دهد، نتايج نظرسنجي جديد خود از منتقدان و فيلمسازان درباره بهترين فيلم هاي تاريخ سينما را منتشر مي کند. با شرايط فعلي نمي توانم تصور کنم فيلم ديگري بتواند به عنوان بهترين فيلم جايگزين «همشهري کين» او شود که 30 اکتبر مجدداً در بريتانيا اکران مي شود.
«همشهري کين» در نظرسنجي سال هاي 1962 ، 1972، 1982 ، 1992 و 2002 در صدر فهرست بهترين ها بوده است. چه دليلي براي 50 سال صدرنشيني اين فيلم هست؟ آيا دنيا از سال 2002 تاکنون فيلمي توليد نکرده که بتواند بر «همشهري کين» غلبه کند؛ «ميليونر زاغه نشين»، «زندگي ديگران»، «گذشته خشونت بار»؟ شايد بعضي از فيلم هاي قديمي بيش از قبل محترم شناخته شوند و بتوانند از «همشهري کين» پيشي بگيرند؛ «پدرخوانده»، «سرگيجه» و «داستان توکيو»؟ من اين طور فکر نمي کنم. مي توانم قبول کنم نسل هاي جديد از اينکه بايد «همشهري کين» را ببينند و گذشته را بپرستند، شکايت کنند. اگر فيلم ها هواي تازه استشمام کنند، آيا بهترين فيلم هاي ما نبايد هرچند سال يک بار عوض شوند؟ اين سوال تنها بر اين ترديد دامن مي زند که اگر هنوز فيلمي چنين کلاسيک مي تواند حاکم باشد، پس شايد فيلم ها مرده اند يا شايد هم خواب هستند.
در اين بين، روح اورسن ولز با همان لبخند هميشگي به ما نگاه مي کند. ذخاير او در تمام اين سال ها بسيار بيشتر از چارلز فاستر کين قهرمان فيلم «همشهري کين» بوده است. انگار چيزي بيش از پول براي وي اهميت داشته است. ولز کاريزماي هولناک و جذابيتي خطرناک داشت. البته که ما ولز را به عنوان يک بازيگر هم مي شناسيم، چيزي که درباره دي دبليو گريفيث، جان فورد، پرستن استرجس و خيلي هاي ديگر نمي توان گفت. اما رنگ و بوي او همچنان ماندگارتر است؛ تنها معدودي از شهروندان قرن بيستم هنوز چنين نشان ماندگار دارند. ما او را- چه در نقش هري لايم در «مرد سوم» و چه به نقش کين در «همشهري کين»- مي بينيم و در عين حال مي شنويم.
يک اعجوبه تمام عيار
شايد پذيرش اين مساله براي يک علاقه مند سينما دشوار باشد، اما بعضي از کارگردان هاي سينما آدم هايي ملال آور هستند، براي اينکه فراتر از فيلم هاي خود زندگي ديگري ندارند. يکنواختي مارتين اسکورسيزي بودن يا آلفرد هيچکاک بودن به يک نوع حبس مي ماند. ولز در مسيرهاي متفاوتي حرکت کرد؛ به عنوان بازيگر، فردي تئاتري، روح راديو، يک شعبده باز، مردي که همه چيز مي داند و همه را خودش ياد گرفته است، يک مسافر، يک قصه گو در سطح جهاني و حتي فردي سياسي (او متن سخنراني هاي فرانکلين دلانو روزولت رئيس جمهوري امريکا را مي نوشت و حتي خودش مي توانست در دهه 1940 يک رقيب باشد).
ولز چنان اعجوبه يي بود که زندگينامه نويسان هميشه مجذوب او بوده اند. خيلي ها از جمله پيتر نابل، فرانک برادي، باربارا ليمينگ، چارلز هايام، جوزف مک برايد، جاناتان رزنبام و خود من کتاب هايي درباره ولز نوشته اند. پيتر باگدانوويچ مصاحبه يي در حد يک کتاب با او دارد و کتاب دوجلدي سايمن کالو هم هست که مدعي است تمام حرف ها را درباره او زده است. همچنين تحقيقات بسياري در مورد ولز انجام شده که بعضي از آنها تنها به خاطر شيوه يي که او براي اشاره کردن به خودش داشت، با زندگي تداخل پيدا مي کند. وظيفه يک تازه کار اين است که چارلز فاستر کين «همشهري کين» را نسخه يي از ويليام راندولف هرست (غول مطبوعات امريکا) يا ديگر اشخاص متنفذ ببيند. جالب تر اين است که او را نسخه يي هشداردهنده از جرج اورسن ولز بدانيم.
من و اورسن ولز
اما مساله تنها زندگينامه و نوشته هاي نقادانه نيست. اورسن ولز يک شخصيت شده است. «من و اورسن ولز» فيلم جديد ريچارد لينک ليتر که 4دسامبر اکران مي شود، داستان بازيگري جوان است که ولز (با بازي کريستين مکي) را مي بيند و قرار مي شود در اجراي صحنه يي «سزار» در سال 1937 نقش آفريني کند. «من و اورسن ولز» به گروه فيلم هايي اضافه مي شود که از زمان مرگ ولز تاکنون ساخته شده است.
بنجامين راس سال 1999 فيلم «آر کي او 281» را با بازي ليو شرايبر ساخت که درباره روند ساخت «همشهري کين» است. تيم رابينز همان سال آنگس مک فادين را به نقش ولز در فيلم «گهواره تکان مي خورد» کارگرداني کرد که درباره دردسرهاي به صحنه بردن نمايشي به همين نام در مرکوري تيه تر بود. وينسنت دونافريو هم سال 1994 در «ادوود» تيم برتن در نقش ولز حضوري کوتاه داشت و بسياري از صاحب نظران نقش آفريني او را بهترين تصوير از ولز مي دانند. نکته قابل توجه اينکه ولز در اين فيلم ها جوان و کمي چاق است، اما خيلي فربه نيست.
او براي هواداران خود حکم يک قهرمان را دارد. ولز سال هاي 1936 تا 1942 روزي 20 ساعت کار مي کرد، دو برابر حالت عادي غذا مي خورد، خوشگذران بود و در مجموع طوري زندگي مي کرد که انگار فردايي نيست. او همزمان همه جا کار مي کرد، در راديو، روي صحنه و در همان حال خود را براي بزرگ ترين فيلم خود آماده مي کرد. ولز چهره باابهت زندگي امريکايي بود؛ نوعي توهين به هاليوود آن هم به شکلي که برابر با قرارداد اختيار تام داشت.
خيلي ساده مي توان درک کرد کارگردان هاي امريکايي، از باگدانوويچ گرفته تا استيون اسپيلبرگ، پل تامس اندرسن و استيون سودربرگ تا چه حد تحت تاثير اين شخصيت متظاهر بودند. خيلي از فيلمسازان جوان اگر در زندگي خود احساس ترس، ترحم يا شکست داشته باشند، قطعاً بار ديگر به ياد ولز مي افتند. ولز تنها پسر سرگردان نيست. او فاستاف فيلم «ناقوس ها در نيمه شب» يا کوئينلان «نشاني از شر» است. در عمق جاذبه ولز اين سوال مطرح مي شود که چطور فردي چنين خلاق مي تواند تا اين حد خودويرانگر باشد؟
حکايت عقرب و قورباغه
هرچند اورسن ولز عامدانه خود را با دقت بررسي مي کرد، اما شواهد چنداني نيست که نشان بدهد او توصيه پذير است، حتي زماني که مشخص شده بود پرخوري باعث مرگش خواهد شد. (ولز هنگام مرگ تنها 70 سال داشت، در حالي که اوايل دهه 1920 هاليوود از او به عنوان يک تايرون پاور جديد استقبال کرده بود،) زماني که بحث خودويرانگري مي شد، ولز دوست داشت داستان عقرب و قورباغه را تعريف کند؛ عقرب از قورباغه خواهش مي کند او را با خود از روي نهر رد کند. قورباغه به عقرب اعتماد ندارد، اما عقرب مي گويد؛ «اگر من تو را نيش بزنم، تو مي ميري و من غرق مي شوم.» آنها با هم راهي مي شوند. در ميان راه عقرب قورباغه را نيش مي زند. او فرياد مي زند؛ «چرا؟ چرا اين کار را کردي؟ الان هر دو مي ميريم.» عقرب مي گويد؛ «مي دانم، اما شخصيت من اين است.»
در سال هاي 1950 و همزمان با تقدير منتقدان فرانسوي از سينماي امريکا، ولز براي آنها يک قهرمان مطرود بود. نه سازنده فيلم هاي بزرگ، بلکه يک عقرب، نابغه در انتظار تحسين. در فيلم «روز براي شب» يا «شب امريکايي»
- تجليل فرانسوا تروفو از فيلمسازي- شخصيت کارگردان با بازي خود تروفو دائم خواب مي بيند پسري کوچک است که يک شب به سينمايي مي آيد که در آن «همشهري کين» به نمايش درمي آيد، اما در سينما قفل است و پسر به زحمت عکس هايي از فيلم را مي دزدد. اين شايد شاعرانه ترين اداي احترام به ولز در دنياي سينما باشد. براي يک نسل در سراسر دنيا، او نور و «همشهري کين»، فيلم بود. نمايش فيلم در سال 1941 کاملاً ناموفق بود و تا پيش از آنکه در فهرست سال 1952 سايت اند ساوند قرار بگيرد، کمتر کسي آن را مي شناخت. اما سال 1962 در صدر فهرست قرار گرفت و هنوز هم حکمفرمايي مي کند.
در نهايت ولز يک مطرود سرکش بود که پول خود را از هر راهي که مي توانست، به دست مي آورد. به همين دليل است که «موانع قانوني» تاکنون مانع نمايش «طرف ديگر باد» بوده است. اما خيلي سخت نگيريد. هنوز مي توانيد «امبرسن هاي باشکوه»، «نشاني از شر»، «محاکمه»، «مکبث»، «اتللو»، «ناقوس ها در نيمه شب»، «آقاي آرکين»، «بانويي از شانگهاي» و «داستان ابدي» را ببينيد که هيچ کدام عالي نيستند، اما اگر در 25سالگي فيلمي عالي ساخته باشيد، زود بزرگ مي شويد و پي مي بريد عيب داشتن به نوعي از شکوه بهتر است. اگر اورسن ولز «همشهري کين» را نساخته بود، يک پديده مي شد، اما او اين فيلم را ساخت و اين همه بچه براي ما برجا گذاشت. بچه هاي واقعي ولز به ما مي گويند او زندگي سخت و اندوهناکي داشت. افسوس.
اما اين يادتان باشد؛ اورسن ولز سال 1985 در تنهايي مرد و گزارش هاي موجود از غمگين بودن او خبر مي دهد، اما غم واقعي اين است که پنج ميليارد دلار پول داشته باشي و نداني با آن چه کار کني.
منبع: اعتماد
کلمات کليدي :
|